close
چت روم
Code center

داستان کوتاه و پند آموز دخترک و معلم

داستان کوتاه و پند آموز دخترک و معلم
loading...

شمال کده | پورتال خبری و تفریحی

سری اول داستان های تاثیر گذار و پند آموز, سری اول داستان های تاثیر گذار, سری اول داستان های پند آموز,داستان کوتاه و پند آموز دخترک و معلم

شمال کده ثبت شده در سایت ساماندهی
http://up.shomalkade.ir/view/1272532/shomalkade%20sabt%20shode%20dar%20samandehi.jpg

اعلانات

سایت تفریحی وسر گرمی شمال کده

http://up.shomalkade.ir/view/1368939/%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C%20%D8%A7%DB%8C%D9%86%20%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA%20%D9%85%D9%86%D8%B7%D8%A8%D9%82%20%D8%A8%D8%A7%20%D9%82%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%86%20%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C%20%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%20%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%20%D9%85%DB%8C%20%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF%20%5Bwww.shomalkade.ir%5D.gif

http://up.shomalkade.ir/view/1368926/%D8%A8%D9%87%20%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84%20%D8%A8%D9%87%20%D8%B1%D9%88%D8%B2%20%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%20%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA%20%D8%A7%D8%B2%20%D8%B5%D9%81%D8%AD%D8%A7%D8%AA%20%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%20%D9%87%D9%85%20%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%20%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%AF%20%5Bwww.shomalkade.ir%5D.gif

عروسک جناب خان اورجينال

 
http://up.shomalkade.ir/view/1504238/info_postsabet.png        http://up.shomalkade.ir/view/1504240/cart_postsabet.png
آخرین ارسال های انجمن
داستان کوتاه و پند آموز دخترک و معلم

دخترک و معلم :

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا...

دخترک خودش را جمع و جور کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ،

به چشمهای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ ها؟

فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد ...بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :

خانوم ...مادم مریضه ... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن ...

اونوقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد ...

اونوقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه ... اونوقت ...

اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم ...

اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم ...

معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا ...

و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد ...

Admin بازدید : 309 12 / 11 / 1393 زمان : 14:10 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آمار
banner.gif
موضوعات
تبلیغات
تبلیغات
آمار سایت
  • کل مطالب : 922
  • کل نظرات : 138
  • تعداد اعضا : 829
  • ارتباط با مدیر سایت
    یاهو-بلاگفا-یاهو-وبلاگ
    تبلیغات
    تبلیغات
    تبلیغات

    ابزار وبمستر

    سلام...به سایت شمال کده خوش آمدید